كيارشكيارش، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره

چون از تو بگذرد ز جهان ميتوان گذشت

داستان دَدَر

این شعراز زبان کیارش به مناسبت روز ختنه کردنش که توسط مادر جون سرور سروده شده. عمو عمه همرا ه مادر امروز بردن من رو به دَدَر اول تو ماشین ؛بعدش خیابون منو اوردن آخ جون و آخ جون به خود میگفتم دَدَر چه خوبه کی میدونستم بعدش چه جوره یک مردی اومد؛لباسش سفید تا منو بدید بیخودی خندید بعدش یه چیزی مثل یه طناب بست به پاهامو؛دلم شد کباب یک سوزن برداشت (به چیز) من زد اینقدر درد گرفت دلمو غنج زد پوست چیزمو کشید و کشید حلقه ای اورد؛پوستش رو برید حاله من بد شد بس که نالیدم گریه کردم و درد کشیدم بعدش مامانم همراه عمه منو برداشتن اوردن خونه از ...
17 اسفند 1389

خدا جون دوستت دارم

بامدادچهارشنبه 13 بهمن ماه 1389سا عت 2:50   انتظار به سر اومد. و تو (كيارش عزيز و دوست داشتني )پا به عرصه وجود گذاشتي(عاشقتيم) عجب روزي بود.از سه شنبه صبح ساعت 8 شروع شد وتا چهارشنبه كه به دنيا اومدي ادامه داشت؛بيچاره مامان فاطيما؛عمه جونت هم خیلی زحمت کشید تا روز بعدش پیش مامان فاطیما موند.مامان بزرگ سرورهم با اینکه پا درد داشت اماهر کاری تونست برای بدنیا اومدنت انجام داد. راستي خيلي دوست داريم   ...
17 اسفند 1389

نوشته مادر سرور جان

کیارش جونم نوشته زیر حس مادر سرور جونه به مناسبت تولدت.تو قسمت نظرات بودش منم اوردم اینجا که همه بخونند وباز تکرار مکررات:دوست داریم   نمیدانم چرا عقربه های ساعت امشب جولان میدهند؛ساعت شمار آرام است و دقیقه گرد به دنبالش ثانیه ها را می پیماید؛تیک تاک تیک تاک,ساعت دوبامداد؛زمان را چه میشود،ضربان نبضش هر لحظه چنان است،که گویی آبستن حوادثی است غریب،تیک تاک تیک تاک ساعت دو و چهل دقیقه بامداد،زمان را چه میشود؛خورشید در حال طلوعی گهر بار است؛صدای غرش خوشبختی را میشود شنید،نوزادی متولد شد و به دنبالش دنیایی جدید پا به آستانه وجود جهان هستی نهاد،از نسل آریا است ،نامش کیارش است و خداوندش او را یاور است ...
17 اسفند 1389

سلام بهونه قشنگ زندگی

عزيز دلم آيا ميداني: چشمهایم برای دیدن بهترینهای وجودتو، گوشهایم آماده شنیدن حرفهاودرد دلهای تو، زبانم برای گفتن حقایق ومحبت باتو درلحظات دشواروسخت زندگی، شانه هایم ماَمنی برای آن هنگام که احتیاج به پشتیبان وتکیه گاه داری، دستهایم حامی تو هنگامی که احتیاج به همراه داری، پاهایم برای همگام شدن باتو، وقلبم مکانی ست برای پروراندن عشق تو   تقریبا داری خوب میشی. تا فردا دیگه یک مسلمان کامل میشي بالا گفتم باز هم میگی دوستت داریم   ...
15 اسفند 1389